تبليغاتX
شـيوه‌ي رندانه
ستاره ها را کشتی
و نفهمیدی
با مرگ ستاره
سحر زودتر می رسد.

(ممنون كه اصلاحش كردي)
+ نوشته شده در  88/08/13ساعت 10:24  توسط شيوه‌ي رندانه | 

نگاه‌ات
 

 

 

شکست ِ ستم‌گري‌ست ــ
 

نگاهي که عرياني‌ي ِ روح ِ مرا
 

 

 

از مِهر
 

 

 

جامه‌ئي کرد
 

بدان‌سان که کنون‌ام
 

 

 

شب ِ بي‌روزن ِ هرگز

چنان نمايد که کنايتي طنزآلود بوده است.
 

و چشمان‌ات با من گفتند
 

که فردا
 

 

 

روز ِ ديگري‌ست ــ
 

آنک چشماني که خميرْمايه‌ي ِ مِهر است!
وينک مِهر ِ تو:
 

نبردْافزاري
 

 

 

تا با تقدير ِ خويش پنجه در پنجه کنم.
 

احمد شاملو
+ نوشته شده در  88/08/03ساعت 13:40  توسط شيوه‌ي رندانه | 
كنسرت گروه موسيقي ايراني بيداد

كرج ـ سينما تئاتر ارشاد ـ پارك شهيد چمران ـ ساعت 19

پنج‌شنبه و جمعه 16 و 17 مهر 1388


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/07/12ساعت 16:37  توسط شيوه‌ي رندانه | 

از رفتن پرويز مشكاتيان يك هفته گذشت، و ديديم كه چگونه پرويز بر دستان دوستان تا كنار عطار رفت و در آنجا آرميد، براي هميشه.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/07/06ساعت 13:33  توسط شيوه‌ي رندانه | 
هنوز خزان نيامده بود كه شاخ مضراب شكست

سنتور از نفس افتاد

و پرويز به «آستان جانان» رسيد.

چه زود «دشوار زندگي» را تنها آسان كرد

رفت و ماند بر دلها


سازها كوك شدند با زحمت زياد و منتظر بوديم «ساجد» شماره بدهد و شروع كنيم كه تلفن «فرهاد» زنگ زد.

سلامي و رنگش پريد و لحظه‌اي بعد همه‌ي ما چشمان اشك‌آلودمان را ناباورانه از هم پنهان مي‌كرديم؛ تا «گنبد مينا» به ضبط رفت و اولين جمله‌ي جواب مشكاتيان آه از نهاد همه بلند كرد.

خدايا چه زود، و چه تلخ.

تاب نياورد ببيند كه آنان كه سرود «رزم مشترك»‌اش را زمزمه مي‌كردند چگونه در خون خود غلتيدند و ... پرويز به آنان پيوست.

زبان و قلم عاجز است از اينكه در رساي پدرم بنويسم، پدر همه‌ي ما بود پرويز. پدر تصنيف و چهارمضراب.

دوستان و هنرمندان همه در رثاي او قلم فرسوده و سر دل باز كرده‌اند. عزيزم حسين عليشاپور خبر رفتن پرويز را داد و برايش اينجا نوشته‌است.

خدايش بيامرزاد.

+ نوشته شده در  88/07/01ساعت 12:46  توسط شيوه‌ي رندانه | 
چندي است كه مي‌خواهم از هنرمندي عزيز و جوان و خوش‌آينده كه دوستي‌اي چند با اينجانب دارد، بنويسم اما مشغوليات امانم نمي‌دهد.

هدف از نوشتن پيرامون ايشان چند بُعدي است كه در خلال نوشته به آن خواهم پرداخت.

حسين عليشاپور جوان خوش‌صدا و خوش‌سليقه‌ايست كه بواسطه‌ي دوست عزيز و قديمي‌ام فرهاد ابراهيم‌خاني   ـ كه خداوند مستدام بداردش ـ با او آشنا شدم. اما چرا بايد در موردش نوشت؟

حسين، علاوه‌ بر صداي خوب، تعليم خوب نيز ديده‌است. نزد صديق تعريف، مرحوم سيد نورالدين رضوي‌سروستاني، مرحوم منوچهر همايون‌پور، محسن كرامتي و مرحوم دكتر حسين عمومي (كه با عرض تأسف ايشان و عموزاده‌ي هم‌نامشان كه نوازنده‌ي ني است غالباً اشتباه گرفته مي‌شوند.).

و چرا بايد به هنر حسين تعظيم كرد؟ از طرف تعريف و كرامتي سبك استاد شجريان را فرا گرفته، از دكتر عمومي مكتب اصفهان (تاج و اديب و ...) از رضوي مكتب تهران را و از همايون‌پور شيوه‌ي خاص و زيباي او را آموخته است. و الحق و‌الانصاف خوب فرا گرفته است.

اما ديگر خاصيت حسين درست‌خواني شعر است كه بسيار تأكيد مي‌كند بر آن. و من شاهدم كه بارها به دوستانم ايراد گرفته‌است كه فلان كلمه فلان معني را مي‌دهد و چرا در تلفيق شعر و موسيقي اين‌طور به كار برده‌ايد.

ديگر اينكه او مجموعه‌اي از آوازها و تصانيف و اطلاعات موسيقي‌شناختي جامعي در ذهن خلاق خود دارد و به وقت شنيدنِ هر چيزي سيل اطلاعات خود را سرازير مي‌كند. در مواردي حتي سال اجراي اثر را نيز در ياد دارد.

ديگر، طبع شوخ اوست كه نشان از دقتِ نظر او دارد و اين دقت نظر در تمامي آثار اجرا شده‌ي او به‌خوبي مشهود و پيداست. حسين تن به هر شعري نمي‌دهد و معمولا سليقه‌ي خود را در آواز تحميل ميكند.

حسين فرهنگي دارد از نوع زنده‌ياد «عارف قزويني»، صدايي از نوع زنده‌ياد «همايون‌پور» و طبعي از نوع زنده‌ياد «حسين ياحقي».

بسيار خوشحالم كه حقي كه بر گردنم بود را تا حدي ادا كردم خدا او را زنده بدارد و نفسش را گرم گرداند.

+ نوشته شده در  88/06/24ساعت 12:50  توسط شيوه‌ي رندانه | 
هيچ اميدي به هيچ سه‌شنبه‌اي نيست.

زهرش را ريخت و كام‌مان را تلخ كرد.

+ نوشته شده در  88/06/11ساعت 9:3  توسط شيوه‌ي رندانه | 
باز اين سه‌شنبه آمد

و من در انتظار...

و


+ نوشته شده در  88/06/10ساعت 15:12  توسط شيوه‌ي رندانه | 
گاهی آغوشی می‌خواهم

                                که

                                  بدان پناه برم.

گاهی آتشی میخواهم

                              که

                                سرمایم را فراری دهد.

گاهی برق نگاهی

                       که

                           بند از دلم بگسلد.

و گاهی...

             و همیشه

                         تو را.

+ نوشته شده در  88/06/03ساعت 16:32  توسط شيوه‌ي رندانه | 
خوش آنكه حلقه‌هاي سر زلف وا كني /// ديوانگان سلسله‌ات را رها كني

كار جنون ما به تماشا كشيده‌است /// يعني تو هم بيا كه تماشاي ما كني

تا كي به انتظار قيامت توان نشست /// برخيز تا هزار قيامت به پا كني

(فروغي بسطامي)

+ نوشته شده در  88/05/18ساعت 15:35  توسط شيوه‌ي رندانه |