همه منتظرند تا بياي و درستش كني... .
اما اگه نياي چي؟
اگه نخواي بياي چي؟
اينايي كه برات ميخونن (ترجمهي عاميانه: صداي گوشخراش با اشعار؟ مزخرف) دوستشون داري؟
اينايي كه بهنامت خون خلق حلال كردن رو دوستشون داري؟
اينايي كه ازت كمك ميخوان رو فراموش كردي؟
كجا موندي؟ پشت كدوم تپه وايسادي؟
نكنه اصلاً نياي؟
تكليف ما چي ميشه؟
تكليف ما بدبختا، بيچارهها، فقرا، مظلوما، مايي كه به اسمت سرمون رو ميبرن هر روز و همه روز...!!!
هزار سال در اين آرزو توانم بود كه هر چه دير بيايي هنوز باشد زود
ما كه منتظريم...
+ نوشته شده توسط شيوهي رندانه در
87/05/28 و ساعت
9:49 |
آشتيكنون با طعم هايباي و آب پرتقال تكدانه
(البته گرم شده بود و تقصير ترافيك بود كه من توش مونده بودم).
+ نوشته شده توسط شيوهي رندانه در
87/05/22 و ساعت
9:18 |
اي صبح شبنشينان جانم به طاقت آمد/// از بس كه دير ماندي چون شام روزهداران
چندين كه برشمردم از ماجراي عشقت /// اندوه دل نگفتم الا يك از هزاران
+ نوشته شده توسط شيوهي رندانه در
87/05/21 و ساعت
9:58 |
جزاي آنكه نگفتيم شكر روز وصال شب فراق نخفتيم لاجرم زخيال
غزال اگر به كمند اوفتد عجب نبود عجب فتادن مرد است در كمند غزال
آيا بود كه گوشهي چشمي به من كند؟؟؟
+ نوشته شده توسط شيوهي رندانه در
87/05/19 و ساعت
14:57 |
براي آنكه دزديده مياد و به وبلاگ من نگاه ميكنه و ميره و يك جواب هم به آدم نميده.
دزديده چون جان ميروي اندر ميان جان من
بيمعرفت نباش
+ نوشته شده توسط شيوهي رندانه در
87/05/14 و ساعت
12:37 |
به ملازمان سلطان كه رساند اين دعا را
كه به شكر پادشاهي ز نظر مران گدا را
البته هر روز ملازم سلطان را ميبينم ولي ...
+ نوشته شده توسط شيوهي رندانه در
87/05/14 و ساعت
9:7 |
طوطياي را به خيال شكري دل خوش بود
ناگــهان بــاد فــنا نقــش امــــل باطل كـــرد
ناگوارترين اتفاق زندگي پرحادثهي من
+ نوشته شده توسط شيوهي رندانه در
87/05/13 و ساعت
11:8 |
كعبه منم قبله منم سوي من آريد نماز
كان صنم قبلهنما خم شد و بوسيد مرا
آري مرا حاصل اين بود از انتظار و تنهايي ... !
+ نوشته شده توسط شيوهي رندانه در
87/05/05 و ساعت
9:22 |
وا حسرتا
چندي دلي داشتيم،
حسرت امروز مرا مانده تنها
چندي زندگاني كرديم
حسرت امروز مرا مانده تنها
چندي عاشقي كرديم
حسرت امروز مرا مانده تنها
چندي با تو بوديم
حسرت امروز مرا مانده تنها
چندي بي تو هستيم
حسرت امروز مرا مانده تنها
گريه دلم ميخواهد، اما دريغ از شانهاي تا سر بر آن نهم...!
امان بده
كمصحبت همصحبت
حسرت امروز مرا مانده تنها
به فريادم برس
+ نوشته شده توسط شيوهي رندانه در
87/04/30 و ساعت
15:48 |
خسرو خان!!! ... خداحافظ.
ناشكيبا رفتي، اين رسمش نبود.
+ نوشته شده توسط شيوهي رندانه در
87/04/29 و ساعت
8:58 |