تبليغاتX
شـيوه‌ي رندانه
گويا مرا با آن درد همزاد كرده‌اند...
هرچه مي‌جويم دور مي‌شوم و هرچه دور مي‌شوم نزديكتر!
غم تنهايي مرا كه چاره خواهد كرد؟
دو هفته می‌گذرد کان مه دوهفته ندیدم
به‌ياد دوست سفر كرده‌ام كه به ديار دوست رفته‌است.

+ نوشته شده در  87/02/31ساعت 11:24  توسط شيوه‌ي رندانه  | 

 

يك : دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام بودن با تو پيدا مي كنم
دو : هيچ كس لياقت اشك هاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود
سه : اگر كسي تو را آن گونه كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد
چهار : دوست واقعي كسي است كه دست هاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند
پنج : بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه د ر كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد
شش : هرگز لبخند را ترك نكن . حتي وقتي ناراحتي . چون هر كس ممكن است عاشق لبخند تو شود
هفت : تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي
هشت : هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران
نه : شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را . به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي
ده : به چيزي كه گذشت غم نخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن
يازده : هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند . با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده دوباره اعتماد نكني
دوازده :خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آن كه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد
سيزده : زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري
+ نوشته شده در  87/02/21ساعت 12:31  توسط شيوه‌ي رندانه  | 

باز شوق يوسفم دامن گرفت

پير ما را بوي پيراهن گرفت

اي دريغا نازك‌آراي تنش

بوي خون مي‌آيد از پيراهنش

اي برادرها خبر چون مي‌بريد

اين سفر آن گرگ يوسف را دريد

يوسف من پس چه شد پيراهنت

بر چه خاكي ريخت خون روشنت

بر زمين سرد خون گرم تو

ريخت آن گرگ و نبودش شرم تو

تا نپنداري زيادت غافلم

گريه مي‌جوشد شب و روز از دلم

داغ ماتم‌هاست بر جانم بسي

در دلم پيوسته مي‌گريد كسي

اي دريغا پاره‌ي دل جفتِ جان

بي جواني مانده جاويدان جوان

در بهار عمر اي سرو جوان

ريختي چون برگ‌ريز ارغوان

ارغوانم، ارغوانم، لاله‌ام

در غمت چون مي‌چكد از ناله‌ام

آن شقايق رُسته در دامان دشت

گوش كن تا با تو گويد سرگذشت

نغمه‌ي ناخوانده را دادم به رود

تا بخواند با جوانان اين سرود

چشمه‌اي در كوه مي‌جوشد منم

كز درون سنگ بيرون مي‌زنم

از نگاه آب تابيدم به گل

وز رخ خود رنگ بخشيدم به گل

پر زدم از گل به خوناب شفق

ناله‌ گشتم در گلوي مرغ حق

پر شدم از خون بلبل لب‌به‌لب

رفتم از جام شفق در كام شب

آذرخش از سينه‌ي من روشن است

تندر توفنده فرياد من است

هر كجا مشتي گره شد مشت من

زخمي هر تازيانه پشت من

هر كجا فرياد آزادي منم

من در اين فريادها دم مي‌زنم

آه اي مادر پي گورم مگرد

نقش خون دارد نشان گور مرد

+ نوشته شده در  87/02/21ساعت 10:41  توسط شيوه‌ي رندانه  | 

چشم شما روشن. (يك دور كلفتش كن آقاي ساعت)
+ نوشته شده در  87/02/21ساعت 10:8  توسط شيوه‌ي رندانه  | 

Liebe ist wie Krieg ... Einfach zu beginnen ... Schwierig zu beenden ... Unmöglich zu vergessen

+ نوشته شده در  87/02/19ساعت 10:22  توسط شيوه‌ي رندانه  | 

به رنگ مهتاب بود.
و نامي از گل داشت.
   دلي به سختي سنگ ...
   و يادي رنگين‌تر از پرواز پرستوها .
                   اما دريغ ... !
+ نوشته شده در  87/02/15ساعت 13:15  توسط شيوه‌ي رندانه  | 

وه که در جهان کدام ابلهی به پایه ی ابلهی رحیمان رسیده است و در جهان چه چیز به اندازه ابلهی رحیمان مایه ی رنج فراهم کرده است. 

وای بر آن عاشقانی که از رحمشان برتر پایگاهی ندارند. شیطان روزی با من چنین گفت: "خدا را نیز دوزخی هست. دوزخ او عشق به انسان است".

و چندی پیش شنیدم که گفت: "خدا مرده است.رحم خدا به انسان او را کشت" .

 

 

 زرتشت

«گاهي مي‌توان به كسي اميدوار بود اما او نمي‌خواهد باورت كند، مرگ را دانم ولي تا كوي دوست.»
+ نوشته شده در  87/02/14ساعت 10:33  توسط شيوه‌ي رندانه  | 

امسال  در شرايطي اول ماه مه، روز جشن اتحاد بین المللی طبقه کارگر را برگزار ميکنيم که   سرمایه داری در سراسر جهان فقر و جنگ و تباهی  را در ابعاد غیر قابل باوری به  طبقه كارگر و جوامع بشری تحمیل كرده است. در همان حال گورکنان جهنم سرمايه، نیروی عظیم  طبقه اي که بدون کار آن، روز و لحظه اي چرخ جهان نخواهد چرخيد، در مقابل تعرض سرمایه در ابعاد جهانی  خاموش است.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/02/11ساعت 11:4  توسط شيوه‌ي رندانه  | 

با چشم‌ها
 
 ز حيرت ِ اين صبح ِ نابه‌جای
خشکيده بر دريچه‌ی خورشيد ِ چارتاق
بر تارک ِ سپيده‌ی اين روز ِ پابه‌زای،
دستان ِ بسته‌ام را
آزاد کردم از
زنجيرهای خواب.




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/02/10ساعت 18:29  توسط شيوه‌ي رندانه  | 

واقعاً جاي افتخار دارد كه ما با زبان اين بزرگواران صحبت مي‌كنيم.

عشق در دل ماند و یار از دست رفت 


دوستان دستی که کار از دست رفت

ای عجب گر من رسم در کام دل


کی رسم چون روزگار از دست رفت

بخت و رای و زور و زر بودم دریغ


که‌اندر این غم هر چهار از دست رفت

عشق و سودا و هوس در سر بماند


صبر و آرام و قرار از دست رفت

گر من از پای اندرآیم گو درآی


بهتر از من صد هزار از دست رفت

بیم جان کاین بار خونم می‌خورد


ور نه این دل چند بار از دست رفت

مرکب سودا جهانیدن چه سود


چون زمام اختیار از دست رفت

سعدیا  با  یار عشق آسان بود


عشق باز اکنون که یار از دست رفت


+ نوشته شده در  87/02/06ساعت 11:18  توسط شيوه‌ي رندانه  |