والا اگر اون چيزي كه ميگي اتفاق بيفته، يعني من صاحب خزانهي بانك مركزي بشم (خدا از دهنتون بشنوه) كارهاي زير را خواهم كرد:
1- خانهاي آنجايي كه دوست دارم و آنطور كه دوست دارم (نه الزاماً در مثلاً بالاي شهر تهران و نه الزاماً چندين هكتار مثلاً در شمال و به اندازهاي كه راحت باشم) خواهم خريد.
2- نميگم چون جزو اسراره.
3- هفتهاي يك روز ميرم كلاس آقاي لطفي و آقاي كياني.
4- بعضيا رو ميفرستم كلاسايي كه دوست دارن.
5- يه باغ و خونهي دلخواه براي پدر و مادرم.
6- مادربزرگ و پدربزرگم رو ميفرستم مكه.
7- يه MVM ميخرم و ميريم باهاش مسافرت.
8- بعضيا هم بره هر چي دوست داره بخره.
9- بقيهي اونم هر چي موند هر كسي خواست ببره هر كاري خواست بكنه.
ديديد من خواستههاي زيادي ندارم.
+
نوشته شده در
87/07/30ساعت 11:56 توسط شيوهي رندانه
|
گاهي نميشه خودت رو گول بزني، يه چيزي دايماً با تو هست تا بميري و بري. مثل خوشبختي و بدبختي، چرا كه سرنوشت آدم از قبل تعيين شده، حالا هر چي دوست داري تلاش كن، فعاليت كن، فكرهاي مثبت و كارهاي خوب بكن و ... اما بيفايده است. باور كنيد كه بيفايده است. خداوند فرموده: «هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون» آيا كساني كه ميدانند با كساني كه نميدانند برابرند؟ قطعاً خير چون ميبينيم كساني كه نميدانند و نميخواهند بدانند و كساني كه هر كاري كه دوست دارند از روي ناداني انجام ميدهند بسيار بهتر از كساني هستند كه ميدانند و ميفهمند و ... اوضاع خيليها در اين روزگار اين قضيه را روشن ميكنه.
در حديث است : «الشقي شقي في بطن امه و السعيد سعيد في بطن امه» آري خوشبختي و بدبختي از درون شكم مادر آغاز شده و كاري براي آن نميشه كرد.
دردناك اينجاست كه من اين رو تجربه كردم، ميكنم و خواهم كرد.
تلاش، صبر، راز و نياز، عمل خير، تقوا، پاكدامني و ... كاراي ديگه كردم اما... اين شقاوت و بدبختي چون با من زاييده شده با من هم خواهد مرد.
قبلاً گفته بودم كه ديگه نميخوام خوب باشم اما بعضيا گفته بودن نميزارن اما بايد بگم متأسفانه كه اين خوبي جوابي جز بدبختي، ترس و تنهايي براي من نداشته و شايد با تجربهي بد بودن بشه چيزايي رو كه ميخواي به دست بياري. شايد ما داريم خودمون رو گول ميزنيم نميدونم؟ اما كاش اين بدبختي و سياهي و تباهي و تنهايي و غم دست از سر من برداره كاش!!!!
+
نوشته شده در
87/07/24ساعت 18:13 توسط شيوهي رندانه
|
+
نوشته شده در
87/07/24ساعت 10:57 توسط شيوهي رندانه
|
يادتون كه نرفته قرار بود من برم و در اينجا هم تخته بشه اما با اعتراضاتي كه سركار سحر بانو خان داشتند و مذاكراتي كه با بعضيا داشتم متقاعد شدم كه همچنان به عرايض خودم كه چندان گهر بار هم نيست ادامه بدهم. مؤخره:
بعضيا گفته كه من هر روز سر ميزنم ولي نظر نميدم،
سحرخان هم كه گويا نخونده نظر ميده ( البته باعث افتخار و خوشحالي بندهي حقير است اين موضوع) بقيهي دوستان هم كه همگي در خوابند و كسي نگاهي به اين بندهي سراپا تقصير نمياندازه.
+
نوشته شده در
87/07/22ساعت 14:47 توسط شيوهي رندانه
|
من ديگه نميخوام بنويسم، لابد ميپرسيد چرا؟
چون كسي اين نوشتهها رو نميخونه، خودمم كه حال و روز خوشي ندارم لابد ميپرسيد چرا؟
اون جزء اسراره، اصرار نكنيد نميگم.
پس اگه ديگه ننوشتم و درِ اينجا رو هم تخته كردم كسي گله نكنه.
خداحافظ
+
نوشته شده در
87/07/21ساعت 10:29 توسط شيوهي رندانه
|
+
نوشته شده در
87/07/17ساعت 15:55 توسط شيوهي رندانه
|
آن روز اين اتفاق افتاده بود و ما بيخبر در پي روزمرگيهايمان تاب ميخورديم.
آن شب دل من فهميد.
تا صبح گريست.
پيدا شدي، در دل جا شدي.
بيخبر افتادي در چشمهي خورشيد. با دعاهاي سپيد.
طوفان شد اما ريشهدار را نميبرد اين باد. ننگش باد.
روزي دلم فرو ريخت از رازي كه ميدانستم و شد آنچه نبايد ميشد. ديگر او نبود...
طاقت مستي نداشتيم اين چه شرابي بود كه هنوز اشكي از تو ميگيرد؟ و تو چه صبري داري!
اما واقعه:
از واقعهاي تو را خبر خواهم كرد...وان را به دو حرف مختصر خواهم كرد
با عشق تو در خاك نهان خواهمشد...با عشق تو سر زخاك بر خواهم كرد
+
نوشته شده در
87/07/15ساعت 15:36 توسط شيوهي رندانه
|
باده نوشيدن به كام جان خوشاست
------------------------------------------------------
ميخوام كه از بين همهي اين نامراديها سربلند بيرون بيام. و تو بايد اينو باور كني كه من مثل او دوروبريا نيستم.
حتي اگه حرف نزني، حتي اگه خيلي كارا رو نتونم بكنم... اما:
آري همه باخت بود سرتاسر عمر دستي كه به گيسوي تو بردم، بردم
من هنوز خوشبختترين هستم و شماها نميتونيد اونو از من بگيريد
+
نوشته شده در
87/07/13ساعت 13:18 توسط شيوهي رندانه
|
+
نوشته شده در
87/07/09ساعت 17:18 توسط شيوهي رندانه
|
من با او هستم.
او بهترين است.
من خوشبختترين هستم.
دل همگي بسوزه.
+
نوشته شده در
87/07/07ساعت 11:49 توسط شيوهي رندانه
|
هميشه فكر يه چيزي از عملش سختتره، آره حالا ببين من چي ميكشم.
فكر اينكه تنهايي دوباره بياد و منو با خودش ببره.
قلبم درد ميگيره
كسيهم نيست كه به فرياد آدم برسه...!
فرياد من خيلي آهستهس، گوشي براي شنيدنش آيا هست؟
ميشه منم تنها نباشم ديگه؟
آره؟
ميشه؟
بخت بد من اگه بزاره...!
+
نوشته شده در
87/07/06ساعت 17:1 توسط شيوهي رندانه
|
گاهي آدم از جديت و كار و زندگي و چيزاي ديگه خسته ميشه، اين مواقع بهتره كه به طنز رو بياره چندي پيش توي 360 درجههاي ياهو ميگشتم كه به مطلب جالبي برخوردم. خانم مستانه كريمي كه نميشناسمشون كي هستن و آيا اصلاً اين مطلب مال خودشونه يا نه اما به هر روي بسيار جالبه. در ادامه مطلب بخونيدش.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در
87/07/03ساعت 12:51 توسط شيوهي رندانه
|