![]() |
![]() |
|
|
+ نوشته شده در
87/09/26ساعت 15:18 توسط شيوهي رندانه |
|
|
يكشنبه 24 آذر 86
تالار بزرگ كشور - گروه شيدا - استاد كامل محمد رضا لطفي - محمد قوي حلم
شبي عجيب سازي زد اين پير كه ما بر صندلي نبوديم، گروه شيدا هم عالي بود و محمد معتمدي. عزيزانم جواد خان ربيعي و حسين خان سلحشور، دوستتان دارم. جاي بعضيا هم خالي بود. |
|||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
87/09/25ساعت 12:55 توسط شيوهي رندانه |
|
برای ما که سرسختانه زن بودیمنوامبر 27, 2008اینجا: ایران من وحشتزده از صدای پایی که صاحبش نگاه کثیفی داشت می دویدم و در خیابان بدنبال کسی بودم تا به آغوشش پناهنده شوم. پلیسی دیدم و یکباره از فرط شوق وهیجان رهایی اشکهایم روان شد. به کنارش دویدم. گریه و ترس مجال صحبت نمیداد. پرسید چی شده؟ و من با دست به انتهای آن کوچه اشاره کردم که صاحب آن نگاه کثیف آنجا ایستاده بود. پلیس یکباره با لحنی خشن پرسید تو توی اون کوچه چکار می کردی؟ از مدرسه بر می گشتم. کدوم مدرسه؟ خونت کجاست؟ اسمت چیه؟ اسم بابات؟ شمارتونو بده…. پلیس آستین مرا نگه داشته بود وقتی که مرد فرار می کرد. پدرم که با آن نگاه نگران آمد من آرزو کردم کاش هرگز بدنیا نمی آمدم. پدرم تحقیر شد بخاطر داشتن دختری فریب خورده که در راه بازگشت از مدرسه در کوچه های تنگ قرار ملاقات می گذارد. و من دیگر برای خودم گریه نکردم وقتی که پدر هر روز با کمر دردش به دنبالم می آمد تا نشنود که آقا دخترت را از خیابان جمع کن. اینجا: ایران صدای مرد مستی آمد. هوی خوشگله وایسا ببینم. مگه با تو نیستم
زنیکه. مزاحم نشو آقا. مرد مست فریاد کشید. مزاحم باباته. و از پشت دست
انداخت و سینه ام را کشید. فریادی از درد کشیدم که مرد دیگری آمد.
دستهایم, گیس هایم و پاهایم را کشیدند و به خانه ای بردند. خواستم فرار
کنم. چاقوی درآورد. یک , دو , سه. از شکمم خون فواره زد. مثلث سه راس یک
مثلث. من بیهوش نشدم و به یاد دارم لحظه لحظه آن روز را. اینجا: ایران صدای جیغ دخترم میاید. آنچنان ضجه ای که دیوانه می شوم. سراسیمه می دوم. مردی بروی دخترم افتاده است و با دستهای سنگین او را می زد, فشار می دهد, برهنه می کند. ناخنهایم را در گردنش فرو می کنم. او را می کشم. نمی توانم جدایش کنم. من نمی توانم مردی را که روی دخترم افتاده بلند کنم. دخترم جیغ می زند. مرا صدا می کند. مامان. مامان. مامان تورو خدا. نگاه وحشتزده اش که به چشمانم می افتد یکباره قوی می شوم. می دانم که حاضرم بمیرم تا آرامش به آن نگاه بر گردد. و من میمیرم.در صبحی پاییزی. که دخترم هنوز خواب است. که مادرم خواب است. که همه زنان شهر در خوابند. از مردن نمی ترسم. تنها نمی خواهم دخترم فکر کند که به خاطر او مردم. می خواهم دخترم بداند که من هرگز به او نمی گویم سینه و باسن تو مقصرند. هرگز نمی گویم نباید می خندیدی. نباید حرف می زدی. نباید زنده می بودی. هرگز نمی گویم نباید جیغ می زدی. نباید مرا به کمک می خواندی. نباید زن می بودی. باید بداند که هرگز او را سرزنش نمی کنم به خاطر آن چیزی که زاده شد. |
|
+ نوشته شده در
87/09/12ساعت 15:58 توسط شيوهي رندانه |
|
|
هر كس يك دوهزار تومني پيدا كرد - هر جاي ايران - مال منه.
|
|
+ نوشته شده در
87/09/12ساعت 15:23 توسط شيوهي رندانه |
|
|
سلام
اين مطلب كاملاً اختصاصيه لطفا كسي نخونه (اي بابا چي ميگم بخونيد) چه لذتي دارد كشف لحظات دوستي؟ چه لذتي دارد ديدن و شنيدن عشق؟ و همه را تو بايد بگويي! تو كه همه گوش بودي، بيا و از دردهاي تنهايي من بگو كه چگونه آن را به طراوت دوستي به دست باد سپردي. و با گرمي دستهايت. و با گرمي نگاهت. |
|
+ نوشته شده در
87/09/09ساعت 10:51 توسط شيوهي رندانه |
|
|
در وبلاگي اين مطلب بسيار جالب نوشته بود. با هم ميخونيم.
|
|
+ نوشته شده در
87/09/02ساعت 9:9 توسط شيوهي رندانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
كعبه منم، قبله منم، سوي من آريد نماز
كان صنم قبلهنما، خم شد و بوسيد مرا |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر موسیقی |
|
RSS
|