تبليغاتX
شـيوه‌ي رندانه
«خوش است ديده به ديدار دوست كردن باز»، «اگر چه دوست به چيزي نمي‌خرد مارا»!

+ نوشته شده در  87/10/30ساعت 10:40  توسط شيوه‌ي رندانه | 
پيرمردي صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد. عابراني که رد مي‌شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخم‌هاي پيرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: بايد از تو عکسبرداري شود تا جايي از بدنت آسيب نديده باشد. پيرمرد غمگين شد و گفت عجله دارد و نيازي به عکسبرداري نيست. پرستاران از او دليلش را پرسيدند.
پيرمرد گفت زنم در خانه‌ي سالمندان است. هر صبح آنجا مي‌روم و صبحانه را با او مي‌خورم. نمي‌خواهم دير شود!
پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر مي‌دهيم. پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نمي‌شناسد! پرستار با حيرت گفت: وقتي که نمي داند شما چه کسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي‌رويد؟ پيرمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت: اما من که مي‌دانم او چه کسي است
+ نوشته شده در  87/10/28ساعت 12:46  توسط شيوه‌ي رندانه | 
سي سالم شد.

فقط اون يادش بود...

خيلي ممنون از اينكه يادت بود، اومدي و از خودت گذشتي.

زاهد خلوت نشين دوش به ميخانه شد      از سر پيمان گذشت بر سر پيمانه شد

+ نوشته شده در  87/10/21ساعت 10:53  توسط شيوه‌ي رندانه | 
اين محرم ديگر او نيست!

بي‌تو ديگر محرم‌ها صفا ندارد

با آن سر و صدا‌هايت براي نظم دسته، چه سينه‌ها زدي و زنجيرها!

هيچ‌گاه وارد هيچ دسته‌اي نشدم،

اما از دور مراقب تو و دسته‌ي تو بودم و به همه مي‌گفتم:

«نيگا كن رييس‌شون پسر عمومه»

يادت هست آن سالي كه قهر كردي بودي؟

خدا هر دوي شما را بيامرزد مثل عمه بودي! (عيسا خان به‌ دل نگير شوخي كردم)

دسته بي‌تو صفا نداشت و تو برگشتي

هيچ وقت اگر آشنايي را مي‌ديدي بي‌سلام رد نمي‌شدي حتي اگر ما كوچكتر‌ها بوديم!

خدا مرحوم پدربزرگمان را هم بيامرزد ارث طبالي‌اش به تو رسيد و چه خوب نگه‌اش داشتي

آن تلفن، آن شب، چرا به من؟ چرا به پدرم نزد؟ گفت كه ديگر نيستي.

اي دريغا اي دريغا اي دريغ           كآنچنان ماهي نهان شد زير ميغ

اشكمان هم خشكيد، ما هم با تو مرديم تا از شمال آمديم و بيشتر وقتي كه «مهدي» كه ديگر دستي براي در دست گرفتن هميشه‌گي‌اش نداشت را ديديم. (آخر او شب‌ها هم پيش تو مي‌خوابيد)

«ميلاد» كه رفتن تو را باور نداشت و هي مي‌پرسيد آيا پدر من است كه بر سر دست‌ها مي‌رود؟ و «مريم» را كه ما اصلاً نديديم.

آي كه چه بر سر ما آمد كه مانديم و تو سبكبال و راحت به ديدار سرورت «حسين (ع)» رفتي.

جهت شادي روح عاشق‌الحسين (ع)، عيسي حاجي‌مؤمني فاتحه‌اي نثار كنيد.

يا حسين!

+ نوشته شده در  87/10/10ساعت 14:42  توسط شيوه‌ي رندانه | 
غزه

در آتش و خون

                  تهران

                  در فقر و دود

+ نوشته شده در  87/10/10ساعت 14:11  توسط شيوه‌ي رندانه | 
پيش‌آمدها معمولاً آنطور كه نمي‌خواهيم پيش ‌مي‌آيند. مي‌آيند و مي‌روند و هيچ توجهي هم به حال انسان نمي‌كنند.

اما ابناي بشر نبايد مانند پيش‌آمدها بيايند و بروند و توجهي به زيردستان‌ نكنند، بلكه بايد در حال گدايان درگاه و مشتاقان نظر كرده و دست لطف و عنايت بر سر آنان كشيده و از الطاف خفي و جلي خود آنان را مستفيض گردانند. چه كه اين امر موجب زياني بر آنان نخواهد شد. «چه زيان تو را كه من‌هم برسم به آرزويي»؛ بلكه آن سگ درگاه بر عمل صاحب (بزرگوار) خود دعا گو شود و او را در تنگناهاي مسير از بلايا برهاند، البته به فضل و كرم الهي! چه آن سگ كم‌مقدار از فرط فقر و درويشي فقط به صاحب خود در مي‌نگرد و جز سلامت او از حضرت باري (جل جلاله) نمي‌خواهد. «چون نباشم من سگ درگاه تو؟ چون بدين نام خوشم بستوده‌اي»

اما معشوقان و بزرگواران در عمل به زير دستان و كلوب آستان‌بوس خود توجه‌ي درخور ننموده و از ايشان اعراض مي‌كنند. البته «يار بايد كه جفاكار و ستمگرباشد». اما به قدر تحمل زيردست خويش.

اي دوست عتاب را رها كن/// تدبير دواي درد ما كن

اي دوست جدا مشو تو از ما /// ما را ز بلا و غم جدا كن

انديشه چو دزد در دل افتاد /// مستم كن و دزد را فنا كن

شادي ز ميان غم برانگيز /// در عالم بي‌وفا، وفا كن

باشه؟ منتظرم.

+ نوشته شده در  87/10/08ساعت 12:45  توسط شيوه‌ي رندانه |