«حسني نگو يه دسته گل»
«مرغه و دزد فلفلي» و ...
و هنوز با اونها خاطرات داريم، حالا استاد «منوچهر احترامي» ديگه نيست! ديگه نيست كه يك «حسني» جديد بنويسه خدا بيامرزدت عموي عزيز.

چشمانتظار نگاه محبتآميزي هستم
و تو
به دنبال رستگاري به همه جا سر ميزني!
اما در برابر ظلم ميايستد. آفرين آفرين
.jpg)
سایه ها زیر درختان در غروب سبز میگریند
شاخهها چشم انتظار سرگذشت ابر
و آسمان چون من غبار آلود دلگیری
باد بوی خاک باران خورده میآرد
سبزهها در رهگذر شب پریشانند
آه کنون بر کدامین دشت میبارد
باغ حسرتناک بارانیست
چون دل من در هوای گریهي سیری.
(سايه)
ميدونم كه خيلي ناراحتي، خيلي!
بيشترش از دست منه! البته بزرگي ميكني و ميگي نه!
ميخواستم بگم:
«آقا غوله» منتظره كه براش دوباره نامه بنويسي
«روباه» هم منتظره كه پسرك دوباره دستي به سر و گوشش بكشه
راستي دلت «عسل» نخواسته؟
دله همهي ماها برات تنگ شده
من و آقا غوله و روباه.
برگرد پيشمون اگه ميشه!!!
مردي بود كه گمان ميكرد «مهندس» است.
مردي بود كه گمان ميكرد «دشمن در كمين» است.
و
مردي بود كه گمان نميكرد «عادل» است.
آن سه مرد، سر اين مرد را بريدند.
خونبهاي «عادل» امضاي اين اعتراضيه است.