تبليغاتX
شـيوه‌ي رندانه
كيفم را دزديند، با آنچه درونش بود.

+ نوشته شده در  88/04/28ساعت 9:38  توسط شيوه‌ي رندانه  | 

زاهد و سبحه‌ي صد دانه و ذکر سحری /// من و پیمودن پیمانه و دیوانه‌گری

 تا سر خود نسپردیم به خاک در دوست/// خاطر آسوده نگشتیم از این دربه دری

تا زدم لاف هنر خواجه به هیچم نخرید/// بی هنر شو که هنرهاست در این بی هنری

+ نوشته شده در  88/04/24ساعت 9:3  توسط شيوه‌ي رندانه  | 

Als die Nazis die Kommunisten holten,
habe ich geschwiegen;
ich war ja kein Kommunist.

Als sie die Sozialdemokraten einsperrten,
habe ich geschwiegen;
ich war ja kein Sozialdemokrat.

Als sie die Gewerkschafter holten,
habe ich nicht protestiert;
ich war ja kein Gewerkschafter.

Als sie die Juden holten,
habe ich geschwiegen;
ich war ja kein Jude.

Als sie mich holten,
gab es keinen mehr, der protestieren konnte.

Martin Niemoeller

آنگاه كه نازي‌ها «كمونيست‌ها» را بردند، من اعتراضي نكردم.

چون من «كمونيست» نبودم.

آنگاه كه آنها «سوسيال دموكرات‌ها» را بردند، من هيچ نگفتم.

چون من «سوسيال دموكرات» نبودم.

آنگاه كه «اعضاي اتحاديه‌هاي كارگري» را بردند، من اهميتي ندادم.

چون من عضو «اتحاديه» نبودم.

آنگاه كه «يهوديان» را مي‌بردند، من فقط نگريستم.

چون من «يهودي» نبودم.

سپس «من» را بردند و ...

ديگر كسي نمانده بود تا اعتراضي بكند.

مارتين ني‌مولر

+ نوشته شده در  88/04/10ساعت 10:2  توسط شيوه‌ي رندانه  | 

عزيزم،

محتاج يك نگاه بودم!

چرا دريغ كردي؟

 نه مي‌توانم داشته‌ات باشم و نه مي‌توانم فراموش‌ات كنم.

واي.

+ نوشته شده در  88/04/06ساعت 13:12  توسط شيوه‌ي رندانه  |