![]() |
![]() |
|
|
وصل تو كجا و من مهجور كجا /// دردانه كجا حوصلهي مور كجا
هر چند ز سوختن ندارم باكي /// پروانه كجا و آتش طور كجا (بشنويد آهنگي قديمي با اشعاري از ابوسعيد ابوالخير) |
|
+ نوشته شده در
88/08/23ساعت 12:3 توسط شيوهي رندانه |
|
|
ستاره ها را کشتی
و نفهمیدی با مرگ ستاره سحر زودتر می رسد. (ممنون كه اصلاحش كردي) |
|
+ نوشته شده در
88/08/13ساعت 10:24 توسط شيوهي رندانه |
|
چنان نمايد که کنايتي طنزآلود بوده است. و چشمانات با من گفتند
آنک چشماني که خميرْمايهي ِ مِهر است!
احمد شاملو |
|||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
88/08/03ساعت 13:40 توسط شيوهي رندانه |
|
|||||||||||||||||||||||||
|
باز اين سهشنبه آمد
و من در انتظار... و |
|
+ نوشته شده در
88/06/10ساعت 15:12 توسط شيوهي رندانه |
|
|
گاهی آغوشی میخواهم
که بدان پناه برم. گاهی آتشی میخواهم که سرمایم را فراری دهد. گاهی برق نگاهی که بند از دلم بگسلد. و گاهی... و همیشه تو را. |
|
+ نوشته شده در
88/06/03ساعت 16:32 توسط شيوهي رندانه |
|
|
خوش آنكه حلقههاي سر زلف وا كني /// ديوانگان سلسلهات را رها كني
كار جنون ما به تماشا كشيدهاست /// يعني تو هم بيا كه تماشاي ما كني تا كي به انتظار قيامت توان نشست /// برخيز تا هزار قيامت به پا كني (فروغي بسطامي) |
|
+ نوشته شده در
88/05/18ساعت 15:35 توسط شيوهي رندانه |
|
|
آشيان من بيچاره اگر سوخت چه باك /// فكر ويران شدن خانهي صياد كنيد
|
|
+ نوشته شده در
88/05/05ساعت 10:19 توسط شيوهي رندانه |
|
|
زاهد و سبحهي صد دانه و ذکر سحری /// من و پیمودن پیمانه و دیوانهگری تا سر خود نسپردیم به خاک در دوست/// خاطر آسوده نگشتیم از این دربه دری
تا زدم لاف هنر خواجه به هیچم نخرید/// بی هنر شو که هنرهاست در این بی هنری |
|
+ نوشته شده در
88/04/24ساعت 9:3 توسط شيوهي رندانه |
|
|
Als die Nazis die Kommunisten holten, Als sie die
Sozialdemokraten einsperrten, Als sie die
Gewerkschafter holten, Als sie die Juden
holten, Als sie mich holten, Martin Niemoeller آنگاه كه نازيها «كمونيستها» را بردند، من اعتراضي نكردم. چون من «كمونيست» نبودم. آنگاه كه آنها «سوسيال دموكراتها» را بردند، من هيچ نگفتم. چون من «سوسيال دموكرات» نبودم. آنگاه كه «اعضاي اتحاديههاي كارگري» را بردند، من اهميتي ندادم. چون من عضو «اتحاديه» نبودم. آنگاه كه «يهوديان» را ميبردند، من فقط نگريستم. چون من «يهودي» نبودم. سپس «من» را بردند و ... ديگر كسي نمانده بود تا اعتراضي بكند. مارتين نيمولر |
|
+ نوشته شده در
88/04/10ساعت 10:2 توسط شيوهي رندانه |
|
|
هوا بد است،
تو با كدام باد ميروي؟ |
|
+ نوشته شده در
88/03/30ساعت 14:6 توسط شيوهي رندانه |
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
88/02/28ساعت 9:44 توسط شيوهي رندانه |
|
|
|||
|
+ نوشته شده در
87/12/21ساعت 14:57 توسط شيوهي رندانه |
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
87/12/17ساعت 14:6 توسط شيوهي رندانه |
|
|
شب فراق كه داند كه تا سحر چند است؟ /// مگر كسي كه به زندان عشق دربند است
گرفتم از ره ِ دل راه بوستان گيرم /// كدام سرو به بالاي دوست مانند است؟ فراق يار كه پيش تو كاهبرگي نيست /// بيا و بر دل من بين كه كوه الونداست ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق /// گمان برند كه سعدي ز دوست خرسند است |
|
+ نوشته شده در
87/12/11ساعت 13:1 توسط شيوهي رندانه |
|
|
آنكه ميگويد دوستات ميدارم
خنياگر ِ غمگينيست كه آوازش را از دست داده است. اي كاش عشق را زبان ِ سخن بود. هزار كاكلي ِ شاد در چشمان ِ توست هزار قناري ِ خاموش در نگاه ِ من. عشق را اي كاش زبان ِ سخن بود. آنكه ميگويد دوستات ميدارم دل ِ اندهگين ِ شبيست كه مهتاباش را ميجويد. اي كاش عشق را زبان ِ سخن بود. هزار آفتاب ِ خندان در خرام ِ توست هزار ستارهي گريان در تمناي من. عشق را اي كاش زبان ِ سخن بود. احمد شاملو |
|
+ نوشته شده در
87/12/07ساعت 11:25 توسط شيوهي رندانه |
|
|
چون كودكي يتيم،
چشمانتظار نگاه محبتآميزي هستم و تو به دنبال رستگاري به همه جا سر ميزني! |
|
+ نوشته شده در
87/11/15ساعت 16:37 توسط شيوهي رندانه |
|
|
سایه ها زیر درختان در غروب سبز میگریند (سايه) |
|
+ نوشته شده در
87/11/09ساعت 15:41 توسط شيوهي رندانه |
|
|
«خوش است ديده به ديدار دوست كردن باز»، «اگر چه دوست به چيزي نميخرد مارا»!
|
|
+ نوشته شده در
87/10/30ساعت 10:40 توسط شيوهي رندانه |
|
|
سلام
اين مطلب كاملاً اختصاصيه لطفا كسي نخونه (اي بابا چي ميگم بخونيد) چه لذتي دارد كشف لحظات دوستي؟ چه لذتي دارد ديدن و شنيدن عشق؟ و همه را تو بايد بگويي! تو كه همه گوش بودي، بيا و از دردهاي تنهايي من بگو كه چگونه آن را به طراوت دوستي به دست باد سپردي. و با گرمي دستهايت. و با گرمي نگاهت. |
|
+ نوشته شده در
87/09/09ساعت 10:51 توسط شيوهي رندانه |
|
|
خدايا داد من بستان از او اي شحنهي مجلس
كه مي با ديگران خوردست و با من سر گران دارد |
|
+ نوشته شده در
87/08/19ساعت 10:42 توسط شيوهي رندانه |
|
|
صورت نبندد ای صنم، بی زلف تو آرام دل دل فتنه شد بر زلف تو، ای فتنهي ایام دل ای جان من مولای تو، دل غرقهي دریای تو دیریست کان سودای تو بگرفت هفت اندام دل تا جان به عشقت بنده شد، زین بندگی تابنده شد تا دل به نامت زنده شد، پر شد دو عالم نام دل جان و دلم از چشم بد، ني هوش دارد ني خرد تا از شراب عشق خود، پر باده کردی جام دل |
|
+ نوشته شده در
87/08/13ساعت 10:25 توسط شيوهي رندانه |
|
|
همه آرزويم اما ...
برآورده خواهد شد. |
|
+ نوشته شده در
87/08/12ساعت 8:42 توسط شيوهي رندانه |
|
|
روزان آمدند و ...
... تو نيامدي شبان آمدند و ... ... تو نيامدي دردها آمدند و ... ... تو نيامدي تنهاييها آمدند و ... ... تو نيامدي نكند فراموش كردهاي؟ نكند خاموش كردهاي؟ نكند ... صبر بايد كرد ... صبر ... انتظار ... هزارباره انتظار ... در ناپيداترين پيدايش، پيدا شد. آينه در آينه شد ديدمش و ديد مرا و هجوم خوشبختي است اين. |
|
+ نوشته شده در
87/08/07ساعت 13:32 توسط شيوهي رندانه |
|
|
آن روز اين اتفاق افتاده بود و ما بيخبر در پي روزمرگيهايمان تاب ميخورديم.
آن شب دل من فهميد. تا صبح گريست. پيدا شدي، در دل جا شدي. بيخبر افتادي در چشمهي خورشيد. با دعاهاي سپيد. طوفان شد اما ريشهدار را نميبرد اين باد. ننگش باد. روزي دلم فرو ريخت از رازي كه ميدانستم و شد آنچه نبايد ميشد. ديگر او نبود... طاقت مستي نداشتيم اين چه شرابي بود كه هنوز اشكي از تو ميگيرد؟ و تو چه صبري داري! اما واقعه: از واقعهاي تو را خبر خواهم كرد...وان را به دو حرف مختصر خواهم كرد با عشق تو در خاك نهان خواهمشد...با عشق تو سر زخاك بر خواهم كرد |
|
+ نوشته شده در
87/07/15ساعت 15:36 توسط شيوهي رندانه |
|
|
من با او هستم.
او بهترين است. من خوشبختترين هستم. دل همگي بسوزه. |
|
+ نوشته شده در
87/07/07ساعت 11:49 توسط شيوهي رندانه |
|
|
حاشا كه من به موسم گل ترك مي كنم
من لاف عقل ميزنم اينكار كي كنم مطرب كجاست تا همه محصول زهد و علم در كار بانگ «بربط» و آواز «ني» كنم |
|
+ نوشته شده در
87/06/31ساعت 16:29 توسط شيوهي رندانه |
|
|
بهترين افطاري را خورديم
زير درخت سبز. كوتاه گفتيم و شنيديم زير درخت سبز برخواستيم و گشتيم خنديديم و گريستيم مجال عاشقي اگر باشد مرا همين يك درخت بس. |
|
+ نوشته شده در
87/06/18ساعت 12:21 توسط شيوهي رندانه |
|
|
ميكشم مستانه بارت بيخبر /// همچو اشتر زير بارم روز و شب
اي مهار عاشقان در دست تو /// در ميان اين قطارم روز و شب |
|
+ نوشته شده در
87/06/16ساعت 10:44 توسط شيوهي رندانه |
|
|
او از تبار زمين نبود
آسماني و پاك رنجمند و بيسخن با چشمانش نميديد بلكه ميگفت، ميخواست و ... . حالا ديگر او نيست. آن چشمها، ديگر بستهاند. بخواب تا آنكه به تو بپيونديم، آنجايي كه ما چون توايم در زمين. آنجايي كه آن چشمها نيز نيستند و تو گويايي و بينا و شنوا و ما ... بينوايانيم. بگذار تا بگرييم چون ابر در بهاران -.-.- كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران هركو شراب فرقت روزي كشيده باشد -.-.- داند كه سخت باشد قطع اميدواران فرشتهات در خاك خفت. ... فرشتهي ما در خاك خفت. |
|
+ نوشته شده در
87/06/09ساعت 9:18 توسط شيوهي رندانه |
|
|
وا حسرتا
چندي دلي داشتيم، حسرت امروز مرا مانده تنها چندي زندگاني كرديم حسرت امروز مرا مانده تنها چندي عاشقي كرديم حسرت امروز مرا مانده تنها چندي با تو بوديم حسرت امروز مرا مانده تنها چندي بي تو هستيم حسرت امروز مرا مانده تنها گريه دلم ميخواهد، اما دريغ از شانهاي تا سر بر آن نهم...! امان بده كمصحبت همصحبت حسرت امروز مرا مانده تنها به فريادم برس |
|
+ نوشته شده در
87/04/30ساعت 15:48 توسط شيوهي رندانه |
|
|
كسي باورش نيست
من نيز هم (ديداري بر فراز اژدهايي خفته در دود) باراني بايد كه آمد و صعودي از درازناي آدميت تا سر منزل مقصود (نقشي بلندتر زدهايم) آشفته و آرميده رسيده و نرسيده آري هنوز پنجرهي شعر بسته نيست. |
|
+ نوشته شده در
87/04/19ساعت 10:52 توسط شيوهي رندانه |
|
|
ای دل شکایتها مکن تا نشنود دلدار من/ ای دل نمیترسی مگر از یار بیزنهار من ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من/ نشنیدهای شب تا سحر آن نالههای زار من یادت نمیآید که او می کرد روزی گفت گو/ می گفت بس دیگر مکن اندیشه گلزار من خندید و می گفت ای پسر آری ولیک از حد مبر/ وانگه چنین می کرد سر کای مست و ای هشیار من چون لطف دیدم رای او افتادم اندر پای او/ گفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من گفتا مباش اندر جهان تا روی من بینی عیان/ خواهی چنین گم شو چنان در نفی خود دان کار من گفتم منم در دام تو چون گم شوم بیجام تو/ بفروش یک جامم به جان وآنگه ببین بازار من |
|
+ نوشته شده در
87/03/07ساعت 17:14 توسط شيوهي رندانه |
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
87/02/21ساعت 10:41 توسط شيوهي رندانه |
|
خشکيده بر دريچهی خورشيد ِ چارتاق بر تارک ِ سپيدهی اين روز ِ پابهزای، دستان ِ بستهام را آزاد کردم از زنجيرهای خواب. ادامه مطلب |
||||
|
+ نوشته شده در
87/02/10ساعت 18:29 توسط شيوهي رندانه |
|
|
+ نوشته شده در
86/08/22ساعت 9:9 توسط شيوهي رندانه |
|
زندگی
چه فکر می کنی؟ |
|
+ نوشته شده در
86/08/21ساعت 17:53 توسط شيوهي رندانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
كعبه منم، قبله منم، سوي من آريد نماز
كان صنم قبلهنما، خم شد و بوسيد مرا |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر موسیقی |
|
RSS
|