در خاك گلدانم طلا يافتهاند...
هر چند ز سوختن ندارم باكي /// پروانه كجا و آتش طور كجا
(بشنويد آهنگي قديمي با اشعاري از ابوسعيد ابوالخير)
نگاهات |
|
|
|
شکست ِ ستمگريست ــ |
|
نگاهي که عريانيي ِ روح ِ مرا |
|
|
|
|
از مِهر |
|
|
|
جامهئي کرد |
|
|
بدانسان که کنونام |
|
|
|
شب ِ بيروزن ِ هرگز |
چنان نمايد که کنايتي طنزآلود بوده است.
و چشمانات با من گفتند
|
که فردا |
|
|
|
روز ِ ديگريست ــ |
آنک چشماني که خميرْمايهي ِ مِهر است!
وينک مِهر ِ تو:
|
نبردْافزاري |
|
|
|
تا با تقدير ِ خويش پنجه در پنجه کنم. |
و من در انتظار...
و
که
بدان پناه برم.
گاهی آتشی میخواهم
که
سرمایم را فراری دهد.
گاهی برق نگاهی
که
بند از دلم بگسلد.
و گاهی...
و همیشه
تو را.
كار جنون ما به تماشا كشيدهاست /// يعني تو هم بيا كه تماشاي ما كني
تا كي به انتظار قيامت توان نشست /// برخيز تا هزار قيامت به پا كني
(فروغي بسطامي)
زاهد و سبحهي صد دانه و ذکر سحری /// من و پیمودن پیمانه و دیوانهگری
تا سر خود نسپردیم به خاک در دوست/// خاطر آسوده نگشتیم از این دربه دری
تا زدم لاف هنر خواجه به هیچم نخرید/// بی هنر شو که هنرهاست در این بی هنری
Als die Nazis die Kommunisten holten,
habe ich geschwiegen;
ich war ja kein Kommunist.
Als sie die
Sozialdemokraten einsperrten,
habe ich geschwiegen;
ich war ja kein Sozialdemokrat.
Als sie die
Gewerkschafter holten,
habe ich nicht protestiert;
ich war ja kein Gewerkschafter.
Als sie die Juden
holten,
habe ich geschwiegen;
ich war ja kein Jude.
Als sie mich holten,
gab es keinen mehr, der protestieren konnte.
Martin Niemoeller
آنگاه كه نازيها «كمونيستها» را بردند، من اعتراضي نكردم.
چون من «كمونيست» نبودم.
آنگاه كه آنها «سوسيال دموكراتها» را بردند، من هيچ نگفتم.
چون من «سوسيال دموكرات» نبودم.
آنگاه كه «اعضاي اتحاديههاي كارگري» را بردند، من اهميتي ندادم.
چون من عضو «اتحاديه» نبودم.
آنگاه كه «يهوديان» را ميبردند، من فقط نگريستم.
چون من «يهودي» نبودم.
سپس «من» را بردند و ...
ديگر كسي نمانده بود تا اعتراضي بكند.
مارتين نيمولر
تو با كدام باد ميروي؟
| هله نومید نباشی که تو را یار براند | گرت امروز براند نه که فردات بخواند | |
| در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا | ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند | |
| و اگر بر تو ببندد همه رهها و گذرها | ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند | |
| نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببرد | نهلد کشته خود را کشد آن گاه کشاند | |
| چو دم میش نماند ز دم خود کندش پر | تو ببینی دم یزدان به کجا هات رساند | |
| به مثل گفتم این را و اگر نه کرم او | نکشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند | |
| همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد | بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند | |
| دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش | به کی ماند به کی ماند به کی ماند به کی ماند | |
| هله خاموش که بیگفت از این می همگان را | بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند |
| دو دوست قدر شناسند عهد صحبت را | که مدتی ببریدند و بازپیوستند |
| مگر نسیم سحر بوی زلف یار منست | که راحت دل رنجور بیقرار منست | |
| به خواب درنرود چشم بخت من همه عمر | گرش به خواب ببینم که در کنار منست | |
| اگر معاینه بینم که قصد جان دارد | به جان مضایقه با دوستان نه کار منست | |
| حقیقت آن که نه درخورد اوست جان عزیز | ولیک درخور امکان و اقتدار منست | |
| نه اختیار منست این معاملت لیکن | رضای دوست مقدم بر اختیار منست | |
| اگر هزار غمست از جفای او بر دل | هنوز بنده اویم که غمگسار منست | |
| درون خلوت ما غیر در نمیگنجد | برو که هر که نه یار منست بار منست | |
| به لاله زار و گلستان نمیرود دل من | که یاد دوست گلستان و لاله زار منست | |
| ستمگرا دل سعدی بسوخت در طلبت | دلت نسوخت که مسکین امیدوار منست | |
| و گر مراد تو اینست بی مرادی من | تفاوتی نکند چون مراد یار منست |
گرفتم از ره ِ دل راه بوستان گيرم /// كدام سرو به بالاي دوست مانند است؟
فراق يار كه پيش تو كاهبرگي نيست /// بيا و بر دل من بين كه كوه الونداست
ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق /// گمان برند كه سعدي ز دوست خرسند است
خنياگر ِ غمگينيست
كه آوازش را از دست داده است.
اي كاش عشق را
زبان ِ سخن بود.
هزار كاكلي ِ شاد
در چشمان ِ توست
هزار قناري ِ خاموش
در نگاه ِ من.
عشق را
اي كاش زبان ِ سخن بود.
آنكه ميگويد دوستات ميدارم
دل ِ اندهگين ِ شبيست
كه مهتاباش را ميجويد.
اي كاش عشق را
زبان ِ سخن بود.
هزار آفتاب ِ خندان در خرام ِ توست
هزار ستارهي گريان
در تمناي من.
عشق را
اي كاش زبان ِ سخن بود.
احمد شاملو
چشمانتظار نگاه محبتآميزي هستم
و تو
به دنبال رستگاري به همه جا سر ميزني!
سایه ها زیر درختان در غروب سبز میگریند
شاخهها چشم انتظار سرگذشت ابر
و آسمان چون من غبار آلود دلگیری
باد بوی خاک باران خورده میآرد
سبزهها در رهگذر شب پریشانند
آه کنون بر کدامین دشت میبارد
باغ حسرتناک بارانیست
چون دل من در هوای گریهي سیری.
(سايه)
ای دل شکایتها مکن تا نشنود دلدار من/ ای دل نمیترسی مگر از یار بیزنهار من
ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من/ نشنیدهای شب تا سحر آن نالههای زار من
یادت نمیآید که او می کرد روزی گفت گو/ می گفت بس دیگر مکن اندیشه گلزار من
خندید و می گفت ای پسر آری ولیک از حد مبر/ وانگه چنین می کرد سر کای مست و ای هشیار من
چون لطف دیدم رای او افتادم اندر پای او/ گفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من
گفتا مباش اندر جهان تا روی من بینی عیان/ خواهی چنین گم شو چنان در نفی خود دان کار من
گفتم منم در دام تو چون گم شوم بیجام تو/ بفروش یک جامم به جان وآنگه ببین بازار من
|
باز شوق يوسفم دامن گرفت |
پير ما را بوي پيراهن گرفت |
|
اي دريغا نازكآراي تنش |
بوي خون ميآيد از پيراهنش |
|
اي برادرها خبر چون ميبريد |
اين سفر آن گرگ يوسف را دريد |
|
يوسف من پس چه شد پيراهنت |
بر چه خاكي ريخت خون روشنت |
|
بر زمين سرد خون گرم تو |
ريخت آن گرگ و نبودش شرم تو |
|
تا نپنداري زيادت غافلم |
گريه ميجوشد شب و روز از دلم |
|
داغ ماتمهاست بر جانم بسي |
در دلم پيوسته ميگريد كسي |
|
اي دريغا پارهي دل جفتِ جان |
بي جواني مانده جاويدان جوان |
|
در بهار عمر اي سرو جوان |
ريختي چون برگريز ارغوان |
|
ارغوانم، ارغوانم، لالهام |
در غمت چون ميچكد از نالهام |
|
آن شقايق رُسته در دامان دشت |
گوش كن تا با تو گويد سرگذشت |
|
نغمهي ناخوانده را دادم به رود |
تا بخواند با جوانان اين سرود |
|
چشمهاي در كوه ميجوشد منم |
كز درون سنگ بيرون ميزنم |
|
از نگاه آب تابيدم به گل |
وز رخ خود رنگ بخشيدم به گل |
|
پر زدم از گل به خوناب شفق |
ناله گشتم در گلوي مرغ حق |
|
پر شدم از خون بلبل لببهلب |
رفتم از جام شفق در كام شب |
|
آذرخش از سينهي من روشن است |
تندر توفنده فرياد من است |
|
هر كجا مشتي گره شد مشت من |
زخمي هر تازيانه پشت من |
|
هر كجا فرياد آزادي منم |
من در اين فريادها دم ميزنم |
|
آه اي مادر پي گورم مگرد |
نقش خون دارد نشان گور مرد |
| با چشمها | |
| ز حيرت ِ اين صبح ِ نابهجای |
چه فکر می کنی؟
که بادبان شکسته زورق به گل نشستهای است زندگی ؟
در این خراب ریخته
که رنگ عافیت ازو گریخته
به بن رسیده راه بسته ای ست زندگی ؟
چه سهمناک بود سیل حادثه
که همچو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و آفتاب درکبود درههای آب غرق شد
هوا بد است
تو با کدام باد می روی؟
چه ابر تیره ای گرفته سینه تو را
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی شود
تو از هزاره های دور آمدی
در این درازنای خون فشان
به هر قدم نشان نقش پای توست
در این درشتناک دیولاخ
ز هر طرف طنین گامهای رهگشای توست
بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه وفای توست
به گوش بیستون هنوز
صدای تیشه های توست
چه تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها که از تو گذشت سربلند
زهی شکوه فامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند
نگاه من
هنوز آن بلنددور
آن سپیده آن شکوفه زار انفجار نور
کهربای آرزوست
سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار
بیفتی از نشیب راه و باز
رو نهی بدان فراز
چه فکر می کنی ؟
جهان چو آبگینه شکسته ای ست
که سرو راست هم در او شکسته می نمایدت
چنان نشسته کوه درکمین درههای این غروب تنگ
زمان بی کرانه را
تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پای او دمی ست این درنگ درد و رنج
به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می زند
رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست زنده باش